تبليغاتX
تنهايي و سوزعشق
بحث پيرامون زود باوري / احساس/ عشق / گذشت/ جك / دكتر عبدالرحيم شيرازي

عاشق تنها     عاشق تنها

نازنینی دلبری چشم مرا تر کردو رفت 

چند روزی با دل شیدای من سر کرد ورفت

گفت بر عشقم وفادارست اما ای دریغ

چشم خود را جانب دلدار دیگر کردو رفت

عاشقی گویا گناهی بود کاین نامهربان

جرم ما را دیدو بیرحمانه کیفر کرد ورفت

گفتمش خوشبخت باشی نازنین روز وداع

طعنه تلخ مرا دیوانه باور کردو رفت

حتم اخر روزگار او را تلافی کرد ورفت

چون گل عشق مرا مستانه پرپر کرد ورفت

حالمان بد نیست غم  می خوریم

 کم که نه !هرروز کم کم می خوریم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شدعاشق تنها

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

 در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم


طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود                   

                                               

        سراينده : ارشام از شيراز    ۱۳۸۶

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:20  توسط تنها تنهايي   | 

              

براي شفاي كليه جانبازان شيميايي

 هر روز وهر شب دعا كنيد

سوختند از آتش عشق تو يا مهدي جان عج

دم برنزدند تا تو دست عنايت به بروي آنها بكشيد

التماس دعاي خالص ومخلص مي خواهد

فراموش نكنيد

                                                     

 

اگر گلهاي زيباي مهربان مي دانستند،

كه دل من چگونه مجروح است

ازشهد خود مرحمي بر زخم من مي گذاشتند

اگر بلبلان آگاه بودند ،

كه من چقدر غمگين وبيمارم

براي تسكين دردم ،

نغمه هاي نشاط انگيز مي سرودند

اگر بر فراز آسمان ستارگان طلايي،

 از درد من خبر داشتند

 فرود مي آمدند ومرا دلداري مي دادند

افسوس!!

 كه هيچ يك از اينان درد مرا نمي دانند

و تنها او آزآن خبر دارد ،

 همانكه دلم دردمن اوست

سراينده : تنها ي تنهايي  84:01:21

 

 

براي شفاي كليه جانبازان شيميايي

 

 هر روز وهر شب دعا كنيد

 

سوختند از آتش عشق تو يا مهدي جان عج

 

دم برنزدند تا تو دست عنايت به بروي آنها بكشيد

 

التماس دعاي خالص ومخلص مي خواهد

 

فراموش نكنيد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:37  توسط تنها تنهايي   | 

 
تصویر متحرک
WaterEffectbyCrazyprofile.com
Photobucket
WaterEffectbyCrazyprofile.com
Photobucket
WaterEffectbyCrazyprofile.com
Photobucket
WaterEffectbyCrazyprofile.com
Photobucket
WaterEffectbyCrazyprofile.com